Posts

Showing posts from October, 2021

دختر ایران

  روسریت را سفت ببند لباسهایت پوشیده باشد ارایش نکن اگر راه دارد زیبا هم نباش دخترک پنهان کن خویش را اینجا ایران است در دانشگاه هزاران خواستگار داری ولی تنها خواستگار یک شبند در خیابان هزاران راننده ی شخصی داری امامقصد همه مکان خالیست و بس! کمی که فکر کنی لرزه بر بدنت مینشیند دخترک اینجا چشمها گرسنه تر از معده هاست  سیراب شدن چشمها خیال باطل است! از دید مردم اینجا اگر زشت باشی هرزه ای اگر زیبا باشی فاحشه ای اگر اجتماعی برخورد کنی میگویند خراب است  اگر سرد باشی میگویند قیمتش بالاست دخترک اینجا زن بودن دل شیر میخواهد اینجا باید مرد باشی تا بخواهی زن باشی

تولد آگاهی

  به من نگاه می کنم. به رها. به تمام من. که چطور روزهای تلخ بدون آگاهی والدینم باعث ویرانی من شد. هیچ وقت نخواستم نقش قربانی رو ایفا کنم، اما در چهل سالگی، وقتی چشم باز کردم و تلاش می کنم که خودم رو بشناسم و معنایی برای خودم بسازم، جز بازگشت به گذشته و کنکاش در جزییات زندگی پر درد و رنجم راهی ندارم. از هر راهی عبور می کنم به والدینم می رسم. به اونهایی که هیچ درکی از متولد شدن یک انسان نداشتند، تولد همه خواهر و برادرانم و من، فقط رفع حاجت یک مرد بود و سرکوب شدن احساس یک زن. و تکرار این چرخه، نسل به نسل. و نتیجه ی اون مادران و پدرانی ناآگاه و فرزندانی اینچنین. روزهای دردناکی که از سرم گذشت، عشقی که تجربه نشد. احساساتی که سرکوب شد. و رهایی که اکنون ساخته شده. رها و تمام رهاهای  غمگین و تنها که علی رغم تمام تلاششان برای قربانی نبودن، قربانی عدم آگاهی و نادانی والدینی و «بیش‌تر مردانی» که از نسل های گذشته تا به امروز زیسته اند، شده اند. و امروز بعد از ۳۹ سال رنج، با اندکی آگاهی که به سختی پیدا کرده است، برای تغییر تلاش می کند. ۳۹ سال در قعر تاریکی زیستن، چشمانش را ک...

زنان ایران

  ما زنان ايران خسته تاريخيم   چه شبها که از ترس آویزان شدن  از یک تار موی شعله ور در جهنم،خواب بر کودکیهایمان حرام شد! و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم! آرزو! آرزویمان پسر بودن بود! تا ما با دوچرخه به مدرسه برویم، تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند، بدویم وبازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم! تا حق داشته باشیم کودکی کنیم! هرچه زنانگی ما زشت تر ومردانگی مردها جذاب تر، ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم، ما وزن حجاب را خوب میفهمیم ، ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست! وقتی توی ماشین عروس نشستیم ، در حالیکه هنوز گمان میکردیم فقط باید غذاهای خوشمزه بپزیم و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا در شکممان بار میزند نگهداری کنیم و دیگر هیچ! به ما آموختند که چگونه شکم مردانمان را سیرکنیم، کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است، ما باختیم ، روزهای عاشقیمان را باختیم ، طراوت جوانی مان را باختیم ، ما نسل زنان خسته ایم  خسته از تکلیفایی که روی دوشمان سنگینی می کند، خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند، خسته از ترس هایی که در م...