تولد آگاهی
به من نگاه می کنم.
به رها.
به تمام من.
که چطور روزهای تلخ بدون آگاهی والدینم باعث ویرانی من شد.
هیچ وقت نخواستم نقش قربانی رو ایفا کنم، اما در چهل سالگی، وقتی چشم باز کردم و تلاش می کنم که خودم رو بشناسم و معنایی برای خودم بسازم، جز بازگشت به گذشته و کنکاش در جزییات زندگی پر درد و رنجم راهی ندارم.
از هر راهی عبور می کنم به والدینم می رسم.
به اونهایی که هیچ درکی از متولد شدن یک انسان نداشتند،
تولد همه خواهر و برادرانم و من، فقط رفع حاجت یک مرد بود و سرکوب شدن احساس یک زن.
و تکرار این چرخه، نسل به نسل.
و نتیجه ی اون مادران و پدرانی ناآگاه و فرزندانی اینچنین.
روزهای دردناکی که از سرم گذشت،
عشقی که تجربه نشد.
احساساتی که سرکوب شد.
و رهایی که اکنون ساخته شده.
رها و تمام رهاهای غمگین و تنها که علی رغم تمام تلاششان برای قربانی نبودن، قربانی عدم آگاهی و نادانی والدینی و «بیشتر مردانی» که از نسل های گذشته تا به امروز زیسته اند، شده اند.
و امروز بعد از ۳۹ سال رنج، با اندکی آگاهی که به سختی پیدا کرده است، برای تغییر تلاش می کند.
۳۹ سال در قعر تاریکی زیستن، چشمانش را کم سو کرده و دلش را ترسان.
هراس از روشنایی بزرگترین رنج زندگی ست.
ولی معجزه اینجاست که بارقه هایی از آگاهی به سراغش آمده و میداند این روشنایی حق او بوده و نباید از آن بترسد.
باید با چشمان باز به سویش بدود و در آغوشش بکشد.
Comments
Post a Comment