زنان ایران

 ما زنان ايران خسته تاريخيم 

چه شبها که از ترس آویزان شدن 

از یک تار موی شعله ور در جهنم،خواب بر کودکیهایمان حرام شد!

و کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم!

آرزو! آرزویمان پسر بودن بود!

تا ما با دوچرخه به مدرسه برویم، تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند، بدویم وبازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم! تا حق داشته باشیم کودکی کنیم!

هرچه زنانگی ما زشت تر ومردانگی مردها جذاب تر، ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم، ما وزن حجاب را خوب میفهمیم ،

ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست!

وقتی توی ماشین عروس نشستیم ، در حالیکه هنوز گمان میکردیم فقط باید غذاهای خوشمزه بپزیم و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا در شکممان بار میزند نگهداری کنیم و دیگر هیچ!

به ما آموختند که چگونه شکم مردانمان را سیرکنیم،

کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است، ما باختیم ،

روزهای عاشقیمان را باختیم ، طراوت جوانی مان را باختیم ، ما نسل زنان خسته ایم 

خسته از تکلیفایی که روی دوشمان سنگینی می کند، خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند، خسته از ترس هایی که در ما ریشه دواندند وآنقدر شاخ وبرگ گرفتند که سایه شان تمام زندگی مان را پوشاند ،..

وحال، در آستانه ی چهل سالگی به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم ،شعله ای که کم آوردیمشان

دماغ عمل میکنیم ، ایمپلنت می کاریم، پروتز میکنیم ، کلاس رقص میرویم تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم. تا شوهر مان را نگیرند از ما

هنوز گیجیم که چطور

هم آشپز خوبی باشیم و هم خانه دار خوبی ،هم مادر نمونه ...

هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگیی که مردان به تنهایی نمیتوانند بچرخانند، هم به جامعه خدمت کنیم، هم فرزند تربیت کنیم ، هم زیبا و خوش اندام وشاداب باشیم وما لبخند می زنیم ، نجیب میمانیم ، مادر می شویم ، برای فرزندانمان مادری میکنیم.

خانه مان را گرم وپر مهر می کنیم و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم، برای سختی ها سینه سپر می کنیم ، ظلم وتبعیض ها را طاقت می آوریم وبا این همه فقط ...

گاهی گوشه ای می خزیم و بغض هایمان را میتکانیم!

گاهی افسوس میخوریم و هنوز زن میمانیم

و به زن بودنمان می بالیم... .

Comments

Popular posts from this blog

کوتوله‌های غمگین

تولد آگاهی